Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2010

دیشب اصلا خوابم نمیبرد همش به این فکر میکردم که شهلا چه حالیه به خودم میگفتم فکر کن امشب مثل شهلا شب آخر زندگیت هست تو یه زندان تاریک و سرد هستی . بعد از خدا میخواستم که به شهلا تحمل بده و برای خودم مخلصانه از خدای خودم تشکر میکردم که جای شهلا نیستم و دعا میکردم پیش خدای خودم و عاجزانه ازش خواهش میکردم که مرگ من طبیعی باشه نه به اجبار نه بدست کسی نه اینکه منو دار بزنند واقعا» وحشتناکه
طرف ساعت 5 و 5.30 بود رویایی دیدم که هنوز هم که بهش فکر میکنم میترسم
من در رویایم شهلا را حس کردم دست و پا زدنش را دیدم خیلی جالب بود من در رویایم حتی خانمی که شهلا را همراهی میکرد و چادر به سر داشت دیدم دمپایی شهلا را دیدم از التماس کردن خسته شده بود دیگر نایی نداشت تسلیم شده بود دیگر التماسی برای زنده ماندن نمیکرد و بسوی طناب دار میرفت اما وقتی زیر پایش خالی میشود او با دست و پایش چنان التماس میکرد که هر کسی اونجا اورا میدید حتی اگر قلبش از سنگ هم بود برای چند لحظه کوتاه دلش به حال این زن میسوخت و دلش میخواست به او کمک کند .
با هراس زیادی از خواب پریدم اینقدر میترسیدم که حتی دلم نمیخواست به توالت برم با هزار دلداری به خودم به توالت میرم و نمیدانم با چه سرعتی به جای خود برمیگردم هنوز هم میترسم هنوز همه صحنه ها جلوی چشمم است وقتی فکر میکردم که واقعا»شهلا را حدود همین ساعتها قرار است دار بزنند بیشتر بیشتر میترسم دلم میخواست شوهرم را از خواب بیدار کنم و در بغلش گریه کنم و اورا در آغوش بگیرم تا کمی آرام شوم اما به خود میگویم چرا او را بدخواب کنم
خلاصه با کلی کابوس و فکر دوباره خوابمان گرفت.
صبح که از خواب بیدار میشم حالم خراب است خیلی خراب به خودم میگم شاید شهلا را دار نزده باشند شاید او متهم نبوده است شاید حکم دار اجرا نشده باشد میرم چند تا سایت رو باز میکنم و میفهمم که بله شهلا رو همون ساعت 5 صبح دار زدند بعد همه خوابی که دیده بودم باز جلوی چشمم میاد و اشک تو چشممام میشینه و اونموقع هست که میگویم مرگ بر این حکومت اسلامی مرگ بر کسانی که آدم کش هستند و مرگ بر کسانی که عشق را نمیفهمند مرگ بر مردان هوسباز

انگار فقط یکی هست که می‌تواند شب قبل سوار هواپیما شود، ساعت کوک کند تا قبل از طلوع آفتاب بیدار شود، شلوار و پیراهن بپوشد، سوار ماشین شود… و به تماشای حلق آویز شدن زنی برود که وقتی به او دل بست بچه بود اما سال‌ها، به گفته خودش، صبح‌های زمستان زودتر از او بیدار می‌شد تا قبل از او مدتی روی کاسه توالت بنشیند، مبادا که محبوبش، آرزویش، قهرمانش، حس کند آن سرمای بدمصب دم صبح را

ناصر محمد خانی کسی که قهرمان هست روحیه ورزشکاری دارد بخاطر هوسش جان 2 زن را گرفت
کینه ای که بعد از 9 سال خوب نشد و با گرفتن جان شهلا این کینه آرام شد
تو چه مملکتی هستیم که بجای تفریح و شادی باید این چیزها باشد

Read Full Post »