Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2010

دیروز تو یه وبلاگی در مورد یه دختر فراری خوندم تا شب تموم ذهنم مشغول این موضوع بود صبح که از خواب بیدار شدم حالم بهتر شده بود . بعد از خوندن نوشته ها یه جورایی پر از خشم بودم یه جورایی از تمام مردها منزجر شدم دختر بیچاره از شهرستان از دست شوهرش و مادر شوهرش فرار کرده بود به تهران پناه آورده بود در واقعه خودش رو از چاله به چاه عمیق انداخته بود مدتها بود که مردها ازش استفاده میکردند و بعد اونو متل یه آشغال رها میکردند مدتها بود که معتاد شده بود مدتها بود که خود را دوست نداشت و برایش فرقی نمیکرد که چه بلایی سرش میاید وای که چقدر حکایت این دختر برایم دردناک بود چقدر غصه خوردم بخاطر اون دختر و امثال اون دختر و چقدر از مردها بدم امد که بخاطر هوسشان دست به چه کارهایی که نمیزنند و چقدر متاسف شدم برای مملکتی که داریم …..
برای آن دختر و دخترهایی که به این طریق زندگی خود را میگذارندند از خدای بزرگ طلب کمک کردم همچنین برای مردهایی که حاضر میشوند دست به هر کاری بزنند تا هوس خود را خاموش کنند.
و تصمیم گرفتم که هیچ وقت نوشته هایی را روحم رو آزار میده نخوانم

Advertisements

Read Full Post »